مطلب جدید وبلاگ


محیط کار کانادایی - قسمت اول

مطلب جدید وبلاگ


پست چند منظوره!

مطلب جدید وبلاگ

مطلب جدید وبلاگ

چی بخریم... از کجا بخریم؟

مطلب جدید وبلاگ

مطلب جدید وبلاگ

روحیه‌ی شرقی من

مطلب جدید وبلاگ

تجربه و توصیه

نقل مکان

به عنوان یه بلاگر که سال‌هاست می‌نویسم، خوب می‌دونم که این کاری که الان می‌خوام انجام بدم حکم خودکشی وبلاگی رو داره و خواننده‌هام رو به نصف می‌رسونه... اما حقیقتش بلاگفا اینقدر برای من بازی درآورد که بالاخره به سیم آخر زدم.

از امروز به بعد برمی‌گردم به سرویس مورد علاقه‌م، یعنی وردپرس... از بچه‌های داخل ایران جدن عذر می‌خوام، اما لطف کنید و همونجوری که می‌رید فیس‌بوک وبلاگ منو هم بخونید :دی
البته اینجوری یه حسنی هم برای خواننده‌ها داره که اگر ایمیلشون رو وارد کنن و همونجا تیک اطلاع از نظرات رو بزنن، جوابی که من بهشون بدم مستقیم به ایمیلشون می‌ره و نیاز ندارن هی بیان سر بزنن ببینن نویسنده کی جوابشون‌و داده.

آدرس جدید وبلاگ

البته اگر از فیدخوان‌ها هم استفاده می‌کنید خیلی راحت با دنبال کردن آدرس فید زیر می‌تونید بدون هیتلرشکن وبلاگ رو بخونید.

http://feeds.feedburner.com/wordpress/QnYq

تمام مطالب و نظراتتون رو هم بصورت دستی منتقل کردم اونطرف (از بس که بلاگفا پیشرفته‌ست، حتی یه خروجی مطالب هم نمی‌ده!!)

بازم عذر می‌خوام، اما اینجوری اقلن خیالم راحته آرشیو وبلاگی که اینهمه براش وقت می‌ذارم یه جا محفوظه.
خوش باشید :)

کلاس‌های زبان ELSA

پیش از هرررر چیز می‌خوام تنفرم رو نسبت به سیستم وبلاگ نویسی بلاگفا اعلام کنم یکی از مزخرف‌ترین‌هاست و امروز برای چندمین بار کل مطلبی که نوشته بودم رو پروند! :|
من خودم همیشه توی وردپرس وبلاگ می‌نوشتم که محشره! اما چون توی ایران هیتلرش کردن، برای این وبلاگ که خواننده‌هاش بیشتر توی ایران هستن، رو آوردم به سیستم‌های وطنی که جا داره یه بار دیگه تاکید کنم که خیلی مزخرفن! این از این!

و اما امروز جاتون خالی از آسمون سیل میومد! یعنی اولش فقط ابری بود، به محض اینکه من پام رو از در خونه گذاشتم بیرون بدون ثانیه‌ای تاخیر، باد و بارون شروع شد و من و چترم رو یه خورده با خودش اینور اونور انداخت و خیس و آبکشیده رسیدم به فروشگاه! اونجا دم در خروجی یه آقای مسنی با خنده و تعجب منو نگاه کرد که با تاکید بسیار بهش گفتم You don't wanna go out there! اون هم تشکر کرد و رفت نشست رو یه نیمکت و مشغول روزنامه خوندن شد! خلاصه که آینه‌ی عبرت نشده بودیم که شدیم! :دی
از اون قشنگ‌تر اینکه وقتی رسیدم خونه، تا با آسانسور برسم بالا و از پنجره بیرون رو نگاه کنم، بارون بند اومده بود! :))


این مطلب رو برای چند تا از دوستان که درباره کلاس‌های زبان و شرایط و وضعیتشون سوال کردن می‌نویسم.

وقتی وارد کانادا می‌شید، اولین کار در مورد کلاس‌های زبان مجانی مهاجرین اینه که اگر در ونکوور، نورث‌ون، وست‌ون، ریچموند، دلتای جنوی، برنابی یا نیووست‌مینستر ساکن هستید با آدرس زیر بصورت تلفن، ایمیل یا فکس تماس بگیرید تا فرم اپلیکشن براتون ارسال بشه:

Western ESL Services
No 208 - 2525 Commercial Drive
Vancouver, BC - V5N 4C1
Tel: 6048765756
Fax: 6048790134

اگر هم در شهرهای سوری، دلتای شمالی، کوکیتلام، پورت‌کوکیتلام، میپل ریج یا فریزر ولی هستید، با آدرس زیر تماس بگیرید:

Surrey Language Assessment Center
No 202 - 7337 137th Street
Sureey, BC - V3W 1A4
Tel: 6045074150
Fax: 6045074155

وقتی تماس بگیرید، ازتون آدرس محل سکونت و اسم و رسم افرادی که می‌]خوان تست بدن رو می‌پرسه و براتون فرم اپلیکیشن رو با پست ظرف یه روز می‌فرستن. این فرم‌ها رو پر می‌کنید و به همون Assessment Centerـی که باهاش تماس داشتید پست می‌‌کنید. توی مرحله‌ی بعد یه نامه براتون میاد که تاریخ و زمان امتحانتون رو توش مشخص کرده.

توی روز مقرر، تشریف می‌برید اونجا. اول بگم که فرمت این تست خیلی خیلی شبیه آیلتس می‌مونه، با این تفاوت که هزارن درصد راحت‌تر از آیلتسه. پس اگر قبلن امتحان آیلتس دادین هیچ نگران نباشید که این براتون مثل آب خوردنه!
اول از همه یکی از کارمندها صداتون می‌زنه و می‌رید داخل اتاقش. اول یه کم از خودتون می‌پرسه و توان صحبت‌کردنتون رو محک می‌زنه. یه شکل می‌ذاره جلوتون و می‌گه در موردش توضیح بدین و بگین چه داستانی توش داره (عین کلاس اول دبستان! :دی)
بعدش یه سری مکالمه رو توی چندین مرحله تیکه تیکه براتون پخش می‌کنه و در انتهای هر بخش، ازتون می‌خواد توضیح بدین که چی شنیدین. توی این مرحله حواستون باشه ازتون توضیح نمی‌خواد، بلکه توی هر قسمت 2-3 تا نکته کلیدی هست که فقط باید همونا رو بگید تا امتیاز رو بیارید.
بعد از این مرحله، شما رو به یه اتاق امتحان راهنمایی می‌کنن... یه برگه امتحانی می‌دن دستتون برای قسمت رایتینگ. توی این برگه اول باید یه متن بنویسید که برای ما موضوعش این بود که یه جایی که رفتی و کار جدیدی کردی رو تعریف کن. قسمت دومش هم مشابه آیلتس، یکی از همون موضوعات Controversial می‌ده که باید یه Essay کوتاه درموردش بنویسید. برای این بخش نیم ساعت فرصت دارید، بنابراین زمانتون رو درست تقسیم کنید (10 دقیقه برای بخش اول و 20 دقیقه برای Essay)
مرحله‌ی آخر هم بعد از تحویل دادن رایتینگ، سوالات ریدینگ بهتون داده می‌شه که سطحش از I am a blackboard شروع می‌شه و به متن‌های تخصصی خیلی سنگین می‌رسه. تو این قسمت هم باید سوالات رو بخونید و توی برگه‌ای که بهتون دادن، جواب تست‌ها رو علامت بزنید. این بخش هم نیم ساعت بیشتر زمان ندارید.

وقتی امتحانتون تموم شد، تشریف می‌برید منزل و همون فرداش با پست نتایج براتون میاد. من از هر 4 تا قسمت نمره‌ی 8 آورده بودم و برام نوشته بود نمی‌تونم توی کلاس‌های ELSA شرکت کنم (Duh!!) و اگر می‌]خوام باید برم دوره‌های ESL رو شرکت کنم که کالج‌ها بیشتر ارائه می‌دن و پولی هم هست و من هم کلن نه وقتش رو داشتم، نه حوصله‌ش رو، نه نیازش رو!
ولی همسرم بطور متوسط امتیاز 5.5 رو آورد که نوشته بود باید توی سطح 5 کلاس‌ها شرکت کنه و برای تعیین محل کلاس‌ها هم لازمه یه بار دیگه بریم به محل امتحان. اونجا برامون توضیح دادن که لول 5 به این صورته که 2 نوع کلاس داره. یکی متمرکز روی زندگی روزمره و یکی متمرکز روی زبان مورد نیاز برای محیط‌های کاری و اداری،‌که ما برای ایشون نوع اول رو مناسب‌تر دیدیم. همونجا هم خودتون با توجه به لولی که ارائه می‌شه، ساعتی که براتون رفتنش راحته و محل سکونتتون، یکی از مراکز آموزش رو انتخاب می‌کنید که ما مرکز ISS of BC توی خیابون ترمینال رو انتخاب کردیم.

مرحله‌ی نهایی هم اینه که برید به همون مرکزی که انتخاب کردید، خودتون رو معرفی کنید و کارهای ثبت‌نامتون رو انجام بدید. بعدش در اولین فرصت کلاستون شروع می‌شه و خود کلاس‌ها هم به اینصورته که هر ماه یه تاپیک جامع داره و بحث‌ها و آموزش‌های زبان در اون ماه، حول همون موضوع اصلی جریان داره.
جناب همسر که از کلاس‌هاش راضیه، البته به گفته ی معلمش نیازی نیست سطح 5 باشه و بهتره زودتر بره سطح 6... ولی خودش می‌خواد اقلن یه ماه اینجا باشه و با پایه‌ی قوی‌تر بره سطح بالاتر.

هر سوال دیگه‌ای هم که در مورد ELSA دارید و توی وبسایتش به آدرس http://www.elsanet.org و مخصوصن بخش What is ELSA می‌تونید پیدا کنید.


امیدوارم براتون مفید بوده باشه.
شاد و خشک و گرم و نرم باشید!

آیا راه درستی اومدم؟

قصد دارم هر چند ماه یکبار، برای خودم یه ارزیابی کلی از کارها و انتخاب‌هایی که کردم و نتایجشون بنویسم تا احیانن اشکالات رفتاریم رو درشون پیدا کنم و مسیرم رو اصلاح کنم. براش هم یه دسته درست کردم که بعدن دسترسیش برای خودم و کسایی که می‌خوان راحت باشه.
اونچه که توی این پست می‌]خونید، دیدگاه آدمیه که هنوز اسمش Newcomerـه و تازه داره جای پاش رو توی کانادا محکم می‌کنه.

در این لحظه که دارم مطلب می‌نویسم درست 104 روز و 6 ساعت و 29 دقیقه و 32 ثانیه‌ست که در کانادا هستم! (اشتباه نشه، حافظه‌م اینقدر قوی نیست... تو سایت http://www.timeanddate.com یه روزشمار برای خودم درست کردم که روزای اینجا بودنم رو کنتور می‌ندازه!) توی این سه ماه و نیم، یک ماه و نیم مهمون دوستمون بودیم و به جز خرید لوازم منزل کار مهم دیگه‌ای نکردیم... البته یه کار مهم دیگه هم کردیم! پول آتیش زدیم! :|
اولین و بزرگترین اشتباهمون، که البته نتیجه‌ی چندان بدی نداشت... کلی تفریح کردیم و رستوران‌های مختلف و جاهای دیدنی رفتیم و خلاصه هزینه‌ی بی‌خود زیای پرداخت کردیم... اما درعوض در اول ورودمون حسابی به خودمون خوش‌گذروندیم و شاید یکی از دلایلی که من نسبت به اینجا خیلی دیدگاه مثبتی دارم، اینه که از همون اول مشغول حال و هول بودم و بهم بد نگذشته! :))
در عرض اون یک ماه و نیم یه کار خوب دیگه هم که کردیم این بود که تا اونجا که جان در بدن داشتیم، گوشه‌های شهر رو پیاده گز کردیم و سوراخ‌سنبه‌هاش رو یاد گرفتیم. کلی خونه اجاره‌ای دیدیم و حدود قیمت‌ها و وضعیت خونه‌ها دستمون اومد. آدما رو دیدیم، با سبک زندگی اینجایی‌ها آشنا شدیم، به قوانین مدنی و غیرمدنیش عادت کردیم... خلاصه خودمون رو آماده کردیم برای اینکه زندگی مستقلمون رو شروع کنیم.

اما... در یه جمله، من عاشق ونکوور شدم!
عاشق آدم‌های خوش‌برخوردش،
رانندگی روی اصولش که اگر نوک انگشت پات رو بذاری تو خیابون از سه فرسخی ترمز می‌کنن و بدون اعتراض و بوق زدن اینقدر صبر می‌کنن تا از خیابون رد بشی.
اینکه هر جا رفتم، چه برای اینکه چیزی یاد بگیرم، چه خدماتی بگیرم و چه زمانی که دنبال کار می‌گشتم، هرکسی سر راهم سبز شد تمام تلاشش رو کرد که بهم کمک کنه. حتی تلر بانک خودم که وقتی ازش پروسه‌ی اپلای کردن توی بانک اسکوشیا رو پرسیدم با مهربونی کلی هم برام سرچ کرد و شعبه‌هایی که نیروی جدید می‌خواستن رو بهم معرفی کرد.
اینکه این شهر از روز ورودمون اینقدر باهامون مهربون بود که حتی آسمونش هم باهامون راه اومده و اینقدر روزای آفتابی و زیبا بهمون هدیه داده که قدر روزای بارونی و نعمت‌های بی‌شمارش رو هم خوب می‌دونیم.

اعتراف می‌کنم قبل از اینجا اومدن دید خیلی بدی نسبت به هم‌وطنای خودم داشتم. فکر می‌کردم افراد غیرقابل تحملی باشن که نه تنها خیرشون به آدم نمی‌رسه، بلکه سر راهت سنگ هم می‌ندازن! اما باز هم انگار دنیا به تنبیه اینکه اینطور ندیده و نشناخته قضاوت کرده بودم، چنان آدمای خوبی رو سر راهم قرار داد که از شدت شرمندگیشون سرم رو نمی‌تونم بالا کنم! فرشته‌هایی که ایمان دارم، از همون دستی که می‌دن، پس می‌گیرن و براشون آرزوی دنیا دنیا خوشبختی و آرامش می‌کنم.

یه نکته‌ای که توی این چند وقت با توجه به دیده‌های خودم و شنیده‌هام از دوستان دیگه توی شهرهای دیگه بهم ثابت شده، اینه که ونکوور می‌تونه بهشت تازه‌واردها باشه! چون بدلیل اون حباب تصور گرونی که دورش ایجاد شده (و خب در بعضی موارد مثل بیمه و قیمت خرید خونه صحت داره) تعداد مهاجرهایی که این شهر رو برای شروع انتخاب می‌کنن خیلی کمتر از جاهای دیگه‌ست. درنتیحه کارهایی هم که مهاجرها در اول ورود دنبالش هستن بیشتر وجود داره. حتی در مورد همین کاری که من پیدا کردم، دوستای خوبم توی تورنتو حتی موفق نشده بودن رزومه‌شون رو توی بانک بدن و فقط بهشون گفته بودن آنلاین اپلای کنید!
این مختص به مشاغل پایه یا جنرال هم نیست... چون اگر تعداد فرصت‌های شغلی بالاتر و تخصصی نسبت به جایی مثل تورنتو کمتره، در عوض متقاضی‌هاش هم به نسبت تورنتو خیلی خیلی کمتر هستن. من کسی رو می‌شناسم که در عرض چند ماه، کار تخصصیش رو پیدا کرده و داره سالی 90 هزار دلار حقوق می‌گیره. از روزی هم که اومدم، هر تازه‌واردی رو دیدم، بیشتر از یکی دو ماه بیکار نمونده! خود من جزو تنبل‌هاشون بودم که بعد دو ماه تازه سلانه سلانه پاشدم رفتم کلاس‌های رزومه‌نویسی!
درکنار مسئله‌ی کار، مسئله‌ی بزرگترین خرج زندگی اینجا -یعنی اجاره خونه- هم هست که به نظرم نه تنها هیچ اختلاف معنی‌داری با تورنتو نداره (از مونترال چیزی نمی‌گم، چون کلن خیلی ارزون‌تره!)، بلکه حتی اگر خوب بگردی می‌تونی با 700-800 دلار بیسمنت‌های یه خوابه Garden Level و Ground Floor نورگیر و دلباز خوبی برای اقامت پیدا کنی. با 100-150 دلار بیشتر می‌تونید برید سراغ آپارتمان و با 1150 دلار به بالا می‌تونید تو بهترین منطقه‌ی شهر، یعنی داون‌تاون آپارتمان‌های یه خوابه مناسب پیدا کنید. (اگر یکی از دوستان یه آمار مستند از اجاره‌خونه‌های تورنتو بده خیلی ممنون می‌شم)

هزینه‌های شخصی ما هم که دوستان چندبار ازم خواسته بودن بصورت جزئی بنویسم به این‌شرحه:

اجاره: 1160 دلار
بیمه: 120 دلار
برق: 20 دلار
موبایل: 40 دلار (فعلن یه دونه برامون بسه)
اینترنت: 60 دلار
خورد و خوراک: 300 دلار (این گاهی بالاتر می‌ره و گاهی پائین‌تر میاد... مثل یه بار که گوشت می‌خریم تا دو ماه برامون می‌مونه)
هزینه حمل و نقل: حدود 100 دلار (یه دونه Monthly Pass برای همسر که کلاس زبان می‌ره، منم که همچنان اکثرن پیاده سفر می‌کنم)
هزینه تفریح: 0 دلار! (سینما با پوینت‌های مجانی، کتاب از کتابخونه، باز هم مجانی، سریال باز هم از کتابخونه و مجانی، ورزش و پیاده‌روی و شبگردی تو زمین خدا!)

خلاصه طبق محاسبات بالا ما در ماه 1800 دلار هزینه ثابت داریم. حالا یه ماه مثل این سری یه خرید لازم‌الاجرا مثل لباس برای محل کار بنده پیش میاد، می‌شه 2000 تا، یه ماه هم خرید خورد و خوراکمون کمتره و می‌شه 1700 تا. اما نتیجه اینکه من دارم تو یکی از بهترین شهرهای دنیا، به رضایت‌بخش‌ترین حالت ممکن زندگی می‌کنم و هزینه‌ی سرسام‌آوری هم نمی‌دم!
مهمترین چیزی که اینجا یاد گرفتم، درست خرج کردن و مدیریت هزینه‌هاست. البته هنوز نتونستم همتش رو در خودم ایجاد کنم که ریز هزینه‌هام رو بنویسم و دقیق دربیارم که در ماه چقدر خرج دارم و چقدر بَرج! اما اینو یاد گرفتم که مثل ماه‌های اول خیلی لردی و توریستی نمی‌شه زندگی کرد و هر چی عشق و حال کردم، برام بسه! دیگه باید چسبید به کار و سنگ اول زندگی جدید رو درست گذاشت.


این بود گزارش و ارزیابی پرت و پلای من از سه ماه و نیم زندگی در بریتیش‌کلمبیای زیبا!
3-4 ماه دیگه با یه ارزیابی دیگه برمی‌گردم.
شاد باشید :)